آپدیت Nod32
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور میرفت. شاخههای اضافی را میگرفت و برگهای خشک شده را جدا میکرد. از دیدن اندام گرد و قلنبهاش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خندهام گرفته بود.
زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
“نگاه کن! این گلها هیچ شکل رزهای تازهای نیستند که دیروز خریدهام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گلهای شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آنها نیستند، اما میدانی تفاوتشان چیست؟”
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشارهای به خاک گلدان کرد و گفت:
“اینجا! تفاوت اینجاست… در ریشههایی که توی خاکاند. رزها دو روزی به اتاق صفا میدهند و بعد پژمرده میشوند، ولی این شمعدانیها، ریشه در خاک دارند و به این زودیها از بین نمیروند. سعی میکنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.”
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقهاش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونهاش را بوسیدم. این لذتبخشترین بوسهای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم…

لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد. دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست دارم تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو میگوید.
تورا در بی کران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد ...رها کن غیرمن را ...
آشتی کن با خدای خود ...... .
تو غیراز من چه می جویی توبا هرکس به غیراز من چه می گویی.
توراه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب می دانم.
تو دعوت مرا با خود به اشکی که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم.
طلب کن خالق خودرا به جویی مارا تو خواهی یافت .
که عاشق میشوی برما و عاشق می شوم برتو.....
که عاشق میشوی برما و عاشق می شوم برتو......
که وصف عاشق و معشوق هم آهسته که میگویم خدایی عالمی دارد.
تویی زیباتراز خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم، که دنیا.... بی تو.....
چیزی چون تورا کم داشت.
وقتی تورا من آفریدم برخودم احسنت می گفتم.
مگر کس با خدایش قهر میگرد.
که میترساندت از من.....
که میترساندت از من.....
رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود، آن خالق خود را.
این منم پروردگارمهربانت....خالقت.....
اینک صدایم کن مرا با قطره ی اشکی.
به پیش آور دو دست خالی خود را ..... با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم.
غریب این زمین خاکی ام......
آیا عزیزم ....حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد..... بدان آغوش من باز است.....
قسم برعاشقان پاک با ایمان.....
قسم بر اسب های خسته میدان.....
.......تورا در بهترین اوقات آوردم.......
قسم برعصرروشن.... تکیه کن برمن
قسم برروزبه هنگامی که عالم را بگیرد نور.
قسم بر اختران روشن اما دور.......
رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم شروع کن
یک قدم باتو.................... تمام گام های مانده اش با من*
خدا گوید:
توای زیباتراز خورشید زیبایم
توای والاترین مهمان دنیایم
بدان آغوش من باز است
شروع کن یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

سرسفره های افطارالتماس دعا دوستای گلم
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که “خدایا چرا من؟”
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :”چرا من؟”
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زدند
گنجشک ها جدی جدی می مردند
آدما شوخی شوخی زخم زبون می زدند
قلب ها جدی جدی می شکستند
تو شوخی شوخی به من لبخند می زدی
من جدی جدی عاشقت میشدم
خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم
همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !
آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت…..
مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد ….. !!
کدآپدیت Nod32 در تاریخ ۰۷/۰۴/۱۳۹۲