وای خدای من باورم نمیشه
یه لحظه حسابی جا خوردم نمیدونستم خوشحال باشم یا نگران شم اصلا باور کردنی نبود اخه اصلا انتظار نداشتم برای چند لحظه مات مونده بودم
انتظار نداشتم اسم داداشمو رو صفحه گوشیم ببینم اونم وقتی که قرار بود تو مراسم عقدش باشه سر سفره عقد پیش عروسش که مثل قرص ماه شده بشینه
وای خدای من حسی پر از استرس بود که نکنه اتفاقی افتاده ولی یه حس خوبی هم ته دلم داشتم
دکمه سبز گوشیم زدم صدای ناز داداشم شنیدم که مثل همیشه گفت سلام خوبی ولی فقط همین از حرفاش فهمیدم چون سرو صدا خیلی زیاد بود نمیتونستم بفهمم چی میگه تلفن قطع شد و اس ام اس داد
نوشته بود طبق قولی که بهم داده بود زنگ زده تا تو مراسم عقدش باشم وقتی عاقد خطبه عقدمیخونه
از خوشحالی داشتم پر درمیاوردم میخواستم فریاد بزنمخوشحالیم رو ولی نمیشد اخه ما مهمون داشتیم خونمون واسه خواهرکوچیکم خواستگار اومده بود باید ساکت میموندم زشت بود
واقعا باور نکردنی بود برام که داداشم یادش بود،یادش بود که بهم قول داده که بذاره صدای بله گفتن خودش و عروسش رو بشنوم ، اینکه بذاره من حس کنم واقعا منو ابجی بزرگه خودش میدونه ،
تا قبل اون حتی فکرشم نمیکردم که بخواد سر حرفش بمونه حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم وای خدا چقد ذوق کرده بودم یکی از بهترین لحظات زندگیم بود 
رفتم تو اتاق در بستم و زنگ زدم داداشم اونم گوشی باز کرد نمیدونم کجا گذاشته بود که همه چی رو خوب میشنیدم مخصوصا صدای داداشی خودمو صدای اقا دوماد خوشگل و خوشتیپ رو
عاقد اولش یکم دعا کرد و صلوات فرستادیم ،داداش کوچولوی منم که دل تو دلش نبود تو دلش میگفت ای بابا ول کن اینارو برو سر اصل مطلب
بعدش اقای عاقد سه بار از عروس خانوم وکالت خواست که عروس خانوم ماه بعد از چیدن گل و اوردن گلاب بعله رو گفتن و رسما شدن زنداداش ما بعد هم نوبت مهدی جون خودم شد که با اجازه مامانش و بزرگتر ها و البته اجی بزرگه بعله گفت و دوتایشون بسلامتی قاطی مرغا شدن ولی خبر ندارن که این تازه اولشه که خوشن و پر هیجان و ذوق زده فک میکنن بعد ازدواج چه خبره که هنوز دهنشون بو شیر میده رفتن نشستن سر سفره عقد 
شوخی کردما داداشی نترس
ایشالله که همه جوونا به عشقشون برسن و تا اخر عمر به پای هم با خوبی و خوشی جوراب ببافن و خوشبخت بشن
داداش کوچولو ،زنداداش کوچولو هردوتونو دوس دارم خیلی زیاد








