به یاد خواهی اورد

 

باورت بشود یا نه  روزی میرسد که دلت برای هیچ کس

به اندازه من تنگ نخواهد شد.برای نگاه کردنم ،

خندیدنم و حتی اذیت کردنم ، برای تمام لحظاتی که در

کنارم داشتی  روزی خواهد رسید...

 

قصه من و ...

تو اسمون زیبای دلت ماه یواش یواش خودنماییش بیشتر میشه تا اونجایی که به اوج روشنایی و جذابیتش میرسه خیلی لذت بخشه براش که اون بالاست و تو نگاهش میکنی، باهاش حرف میزنی ،دوسش داری خوشحاله که تونسته بهت ارامش بده ، بعد کم کم و یواش یواش جوری که هیچکدوم نمیفهمید کی و چطور گذشت ،کم کم از روشنایی مهتاب خانم کم شده و جاش رو به روشنایی خورشید خانم خوشگل میده و رفته رفته نور و درخشندگی خورشید خانم دیگه اجازه نمیده مهتابت رو ببینی این اتفاق انقدر اروم و بی صدا رخ میده و انقد جذب زیبایی و درخشش خورشید خانوم میشی که دیگه مهتابو یادت میره ولی این مهتاب خانوم  همونجا توی اسمونت هست و پشت روشنایی زیبای خورشیدت پنهون شده و داره نگات میکنه ،به صورت پرازشور و هیجانت  و اینکه چقدر  لذت میبری از داشتتن خورشید ،از عشقبازی باهم و همونجا آرومکی اشک میریزه و دعا میکنه که حتی اگه هیچوقت دیگه تو اسمونت طلوع نکنه حتی اگه دیگه بهش نگاه نکنی یا اگه دیدی بهش اهمت ندی اگه دیگه باهاش حرف نزنی اگه دیگه نتونه باهات حرف بزنه ولی دلش میخواد از صمیم قلبش میخواد که  اسمون زندگیت همیشه روشن باشه و خورشید خانم خوشگلت اون بالا تو اوج اسمون دلت همیشه بدرخشه و هیچ وقت  و هیچ وقت غروب که هیچ حتی ذره ای از درخشندگیش کم نشه 

مهتاب خانوم اما همیشه بیاد لحظه های با تو بودن خوشه و هیچوقت فراموش نمیکنه  هیچ خاطره ای از تورو چون توی دلش حفره ای هست که فقط و فقط با خاطره های تو پر میشه